|
تنهاي غريب |
|
|
سلام به آقا سینا آدرس وبلاگتون: http://sinahh.blogfa.com
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط تنها |
ودرثروت فقر غنی گشتم. وازچشمه ی ایمان سیراب شدم. ودر هوای دوست داشتن ٬دم زدم. ودر آرزوی آزادی سربرداشتم. ودربالای غرور٬قامت کشیدم. واز دانش ٬طعامم دادند. واز شعر٬شرابم نوشاندند. وازمهر٬نوازشم کردند. و"حقیقت"دینم شد وراه رفتنم. و"خیر"حیاتم شد وکار ماندنم. و"زیبایی"عشقم شدوبهانه ی زیستنم! "دکتر علی شریعتی" درکلاسی کهنه بی رنگ وبو پشت میزی بی رمق بنشسته بود ذهن او ابری تر از پاییز بود بارش باران شب یکریز بود رفت روی بام تعمیری کند رفت بیرون بلکه تدبیری کند نردبان از زیر پایش لیزخورد ناگهان دستی بروی میز خورد صورت بیجان دختر رانواخت ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت تو حواست در کلاس درس نیست چاره ی کار شماها ترس نیست شعرباران بود یادم مانده است اهل گیلان بود یادم مانده است بازباران با ترانه می نوشت می خورد بر بام خانه می نوشت
در دل او رعدوبرق دردها
فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر
سقف خانه چکه می کردوپدر
شاید ازشرم زن و فرزند خویش
وقت پایین آمدن ازپشت بام
دخترک درفکردیشب غرق بود
بعد آن هم سیلی جانانه ای
رنگ گلهای نگاهش زرد بود
لحن تندی با تمام خشم گفت
بعد هم اورا جریمه کردوگفت
درس آنروزکلاس دخترک
نام شاعر رفته ازیادم ولی
شب سربالین بابا دخترک
سقف خانه اشک می بارید او
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط تنها |
سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
گل کردن لبخندهاي همکلاسي
در گوشمان خواندند رسم آدميت
تکليف فردا نان و بابا يادمان هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم...نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست؟؟؟
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گل و آهن به زور چکمه هاي باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده
کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران, عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمی فهمم!!؟
يادآرم, روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران..از براي نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پيش چشمم, مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست
و آن باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط تنها |
و باز هم ... از فرزانگی خویش چیزی به آنها نمی دهد بلکه از ایمان و مهر خویش به آنها می بخشد. عشق ابدی و بی پایان است. در مکتب عشق هرکسی لایق آن نیست که بردار شود. شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل تر میکند. چه خنده آورند آدمیانی که: بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که: خود ابزار بودن آنهاست. گوش کردن بزرگترین هنر. بکوش در کمال آنچه هستی باشی بسوز ولی مثل شمع ....نه مثل سیگار مهربانی است و بی نوایی حقیقی : خودخواهی گذشتن از روی خویشتن است. اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش بابردن و باختن اندازه ات نمی گیرند هر آنچه هستی بهترینش باش امید صبر گذشت و شر او را با بخشش از خود دور بگردان.
روز را خورشید می سازد روزگارش را ما
آموزگاری که در میان شاگردانش گام برمیدارد،
عشق هرگز تمام نمی شود
پدرم گفت و چه خوش گفت که:
آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبرو شوی.
امید دارویی است که :
همه چیز در جهان برای بودن آدمی است
حرف زدن نوعی نیاز است ولی
آرزومند آن نباش که چیزی غیراز آنچه هستی باشی
اگر روزی چاره ای غیر از سوختن نداری
بهای سنگین دستیابی به گنج همانا
محبوبترین اعمال نزد خداوند شادکردن دل مؤمن است
اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش
هم نوع خود را با نیکی تنبیه کن
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط تنها |
به نام او که رهگذرش را تنها نمی گذارد ... سلام به تمامی دوستانی که به کلبه ی تنهایی ام سر می زدند ولی من سعادت نداشتم که زودتر از این آپ کنم امیدوارم بتونم ماندگار شوم ... حرفهایی از جنس سکوت: برای خودش حرف می زند... اولی : کوه وفا ، دومی: کوه صداقت، سومی :......کوهی که هر وقت گفتی دیگه دوست ندارم از اون بالا بندازتت پایین مواظب کلماتت باش آنها اعمالت می شوند. مواظب اعمالت باش آنها عاداتت می شوند . مواظب عاداتت باش آنها شخصیت تو می شوند . مواظب شخصیتت باش که آن سرنوشتت می شود. به آن چیزی که پس از آن آمد لبخند بزن... و به آن نرسیدیدناراحتید، محکم باشید و خوشحال، خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست... مانند دست اندازهای جاده کمی از سرعتتان کم می کند اما از جاده ی صاف بعد از آن لذت خواهید برد، زیاد روی دست اندازهاتوقف نکنید و به حرکتتان ادامه دهید... رو دلت یادگاری بنویسه چون بعداً پاک کردن مشکله ... مدارا با مردم رازپوشی صبردر مصیبت از داشتن آن لذت ببرید و نگران از دست دادنش نباشید. در پی خوشبختی دیگران باشد. اول پشتکار دوم پشتکار سوم پشتکار حال :جایگاه تفکر و تصمیم و اراده آینده: تمام هدف و امید داشتن ایام فراغتی است که : به خوشبختی فکر می کنیم. چون بادبادک با باد مخالف بالا می رود. به راه رسیدن به آن فکر کن
عشق صدای خودش را دارد و
برای عشق تو در قلبم سه کوه ساختم
مواظب افکارت باش آنها تبدیل به کلمات می شوند.
به چیزی که گذشت غم نخور
وقتی از چیزی که میخواستید
مشکلات:
هیچ وقت نذار هر رهگذری که رد می شه
با ارزش ترین نسبتهای خدایی :
فهمیدن همیشه بهتر از آموختن است ...
بر آنچه دارید تمر کز کنید ،
خوشبختی از آن کسی است که :
برای پیروزی سه چیز لازم است :
گذشته: مکان یادگارها، تجربیات
راز بدبختی:
از نظر های مختلف نترسید:
فقط به پیروزی فکر نکن ![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط تنها |
به نام او كه مي داند وهيچ نمي گويد... یک غفلت دیگر... یاد دارم یک غروب سردِ سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد دوره گردم :کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست: اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگی است بوی نان تازه هوش را برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آقا سفره خالی می خرید؟! ....................................................................... در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام باهمه نامهربانان مهربانی کرده ام هم دلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست من هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام مهر غصه بر لبانم می فشارد استخوانم مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مُرده سر فرازی را چه داند؟ سر به زیری سر سپرده می روم دلمردگی ها را زسر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم ... آنکه می گرید یک غم دارد و آنکه می خندد هزار و یک غم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط تنها |
| ||||||