تبليغاتX
تنهاي غريب

تنها را نجات...

 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: 

 من تو را نجات مي دهم

براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن

 ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

 او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت

عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد

و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد

 و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.

مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم

كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند

تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد

 تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.

كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد

و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت:

 تو تنها راه نجاتي را كه داشتي

        "با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي."  

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت 11:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.


او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.


اين تجربه باعث شد

كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد

و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي،

 ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي،

 ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد.

 يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت،

 او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ،

درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .

 او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها

 در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد .

 پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد

و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.!!!


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 10:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به سلامتی...

 

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و

 نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!

که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده


(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش

 خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)


به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.


به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 11:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


لیاقت

 

روزی دو مرد عازم ماهیگیری شدند،

 یكی از آنها، ماهیگیری بسیار كاركشته و متبحر بود

و دیگری سررشته ای از این كار نداشت.

 هر بار كه ماهیگیر كاركشته ماهی بزرگی را صید می كرد،

بلافاصله آن را در یك ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود.

 اما هر بار كه ماهیگیر بی تجربه یك ماهی بزرگ صید می كرد،

 دوباره آن را به آب می انداخت.

ماهیگیر متبحر تا هنگام شب شاهد این ماجرا بود،

 از این كه می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می كند

 سرانجام كاسه صبرش لبریز شد و پرسید:

 چرا هر چی ماهی بزرگ صید می كنی دوباره توی آب می اندازی؟

ماهیگیر بی تجربه جواب داد:

خوب معلومه، برای اینكه من فقط یه تابه كوچك دارم!

 

گاهی اوقات، ما نیز مثل این ماهیگیر نقشه های بزرگ،

 رویاهای بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را

كه خداوند در اختیارمان قرار می دهد باز پس می دهیم.

زیرا ایمانمان بسیار كم است.

ما آن ماهیگیر را به تمسخر می گیریم،

 زیرا او نمی داند تنها چیزی كه احتیاج دارد

 تهیه یك تابه بزرگ تر است.

با این همه، آیا می دانید

 خودمان تا چه اندازه آمادگی داریم كه ایمانمان را گسترده كنیم؟

 فراموش نكنید كه:

خداوند هرگز نعمتی به شما نمی بخشد كه نتوانید از عهده اداره آن برآیید.


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خانه دوست(خدا)کجاست؟؟؟

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت:

 تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود،

 مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

 چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت:

ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي.

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت:

 يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛

                                        جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

 هزار سال‌ گذشت،

 هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

 اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

 درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت:

 بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي،

غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و

 چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:

 هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت:

زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ،

               و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

 

  اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه پنجم فروردین 1390 ساعت 11:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


r8zmd7h4ky7hwwqq8hi.jpg

 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.

 او می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر  ديگری بود

 سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد

 دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد.

 مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم

ولی پولم کم است.

 مرد لبخندی زد و گفت :

با من بيا من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم

تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند

 دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود

 لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟

 دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد

بغض گلويش را گرفت و دلش شکست.

 طاقت نياورد به گل فروشی برگشت

 دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد

 تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

 

شکسپير می گويد:

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،

 شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن .

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ساعت 12:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

مادر من فقط يك چشم داشت .

 من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود


اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت


يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره


خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟


به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

 
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد

 و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره


فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .

 كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..


كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟


اون هيچ جوابي نداد....


حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .


احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت


دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

 
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...


از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم


تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من


اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو


وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند

 و من سرش داد كشيدم

كه چرا خودش رودعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر


سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”


گم شو از اينجا! همين حالا


اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي


اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .


يك روز يك دعوت نامه اومد

در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديداردانش آموزان مدرسه

 
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .


بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛

 البته فقط از روي كنجكاوي .


همسايه ها گفتن كه اون مرده


ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم


اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من


"اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ،

 منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،


خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

 
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم


وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

 
آخه ميدوني ...

 وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو ازدست دادي


به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم

و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

 
بنابراين مال خودم رو دادم به تو


براي من اقتخار بود

كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه"

 
با همه عشق و علاقه من به تو:

                                                          "مادرت"

                                                                                                                                        


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ساعت 10:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مشکلات تا چه حد برایتان مهمه؟؟؟؟؟

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت.

 آن را بالا گرفت که همه ببينند.

 بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم ،

 استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست .

 اما سوال من اين است :

 اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم

، چه اتفاقي خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد

، استاد پرسید:

 خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟


يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.

حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگري جسارتا" گفت:

 دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند

 و فلج مي شوند.و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد

 همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت : خيلي خوب است .

 ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟

 درعوض من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است

 اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد.

 اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد

 اگر بيشتر از آن نگه شان داريد،

 فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.

فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است.

 اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد

 به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند

 هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد

 و قادر خواهيد بود

 از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 10:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 چرانفرت ؟؟؟

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .

او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و

 درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ،

سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت :

 تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت

 و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده .

 به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند

 از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.


معلم از بچه ها پرسید :

 از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟


بچه ها از اینکه مجبور بودند ،

 سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :


این درست شبیه وضعیتی است که شما

کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید

 و همه جا با خود می برید .

 بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند

 و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید .

 حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

 پس چطور می خواهید

 بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آواز جغد پیغام خداست...

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.

زندگی را تماشا می کرد. رفتن ورد پای آن را .

 و آدمهایی را می دید که به سنگ وستون ، به در و دیوار دل می بندند.

جغد اما می دانست

 که سنگها ترک می خورند ، ستونها فرو می ریزند ،

 درها می شکنند ودیوارها خراب می شوند.

او بارها و بارها تاجهای شکسته ،غرورهای تیکه پاره شده را لابه لای

 خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.

 او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند و فکر می کرد

 شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد. آواز جغد را که شنید

گفت: "بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی ، آدمها آوازت را دوست

 ندارند .غمگینشان می کنی ،دوستت ندارند،

می گویند بدیمن و بد شگونی و جز خبر بد چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت :"

آواز خوان کنگره های خاکی من !

پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟ دل آسمانم گرفته است."

جغد گفت:"خدایا آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند."

خدا گفت:

"آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستنند."

" دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ "

"تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

 و آن که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست!

اما توبخوان و

 همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ!

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند...

وآنکس که می فهمد ، می داند

                              «آواز او پیغام خداست.»


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه چهاردهم دی 1389 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت